مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
42
زينت المجالس ( فارسى )
زينهار كه از او نترسى كه ايشان نيز بندگان خدايند و مأسور و مسخر بقدرت اويند من از عقب شير روانشدم چون مسافتى قطع كرديم شير بر پشتهء برآمد بايستاد من بر آن پشته بالا رفتم كاروانرا ديدم در زير پشته فرود آمده خوشدل و شادمان بكاروان رسيدم و در صحبت ايشان ببخارا رفتم و از آنسفر با سود موفور مراجعت نمودم بحلوا - گرى مشغول بعد از مدتى روزى بمحله كاغذيان رفتم جمعيتى ديدم از سبب آن سئوال كردم گفتند شيخ مهنه كه او را ابو سعيد ابو الخير ميگويند به اين شهر تشريف آورده وعظ ميفرمايد با خود گفتم باستماع سخن او تقرب بايد نمود چون بخانقاه درآمدم نظرم بر همانمرد افتاد كه در بيابان به خدمت او رسيده بودم خواستم كه پيش رفته و آشنائى دهم شيخ روى به من آورده فرمود : نشنيدستى هرآنچه در ويرانى * بينند نگويند در آبادانى چون اين سخن شنيده نعره زده از هوش برفتم چون افاقت يافتم درويشى را ديدم بر سر من نشسته كه شيخ ترا ميطلبد من به خدمت او رفته بوسه بر پايش دادم فرمود تا من در حيات باشم اين سخن را با كس نگوئى و تا شيخ در حيات بود اظهار اينمعنى نكردم حكايت : خواجه ابو القاسم هاشمى روايت كرد كه پدر من كلانتر طوس بود به خدمت شيخ ابو سعيد ارادتى تمام داشت و چون شيخ بطوس آمد هرروز پدرم مرا كه هفده ساله بودم بخانقاه ابو احمد بمجلس شيخ ميبرد در آن ايام شبى معشوق به من پيغام داد كه امشب بسورى خواهم رفت بر رهگذار من بايست تا چون بازگردم لحظهء از وصل يكديگر متمتع گرديم من در رهگذر او بنشستم و چشم انتظار بگشادم و اين بيت را تكرار مينمودم : در ديده بجاى خواب آبست مرا * زيرا كه بديدنت شتابست مرا گويند بخفت تا بخوابش بينى * اى بيخبران چه جاى خوابست مرا و بنابر آنكه مطلوب دير ميآمد خواب بر من غلبه كرده از سعادت وصال دور ماندم و على الصباح در خدمت پدر بمجلس شيخ رسيديم در اثناى موعظه فرمود كه مخلوقى كه در طلب مطلوب مجازى سعى ميكنند بيمشقت بيخوابى به منزل مقصود نميرسند پس بيرنج مجاهدت و سعى عبادت بمطلوب حقيقى چگونه فايز توان شد دوش جوانى را وعده وصال داده و او تا نيمشب در انتظار يار بيدار بود و اين بيت را تكرار ميكرد - مصرع - در ديده بجاى خواب آبست مرا - اگر در ديده بجاى خواب آب داشتى نخفتى من هيچ نگفتم و نعرهء زدم خلق در فرياد آمده و جام